وبلاگ گروه آموزشی معارف داراب
با سلام و خسته نباشید خدمت همکاران محترم
نويسندگان
امام جواد(ع) پاسخ می‌دهد
دلیل نامگذاری امام رضا(ع)/ چرا به امام هشتم «قبله هفتم» می‌گویند

شاید برای شما هم این سؤال پیش آمده باشد که چرا به علی‌بن موسی الرضا(ع) که هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت است،‌ «قبله هفتم» می‌گویند؟

خبرگزاری فارس: دلیل نامگذاری امام رضا(ع)/ چرا به امام هشتم «قبله هفتم» می‌گویند
 

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از وبگاه بنیاد بین‌المللی امام رضا(ع)، مدرس خاتون‌آبادی اصفهانی مؤلف کتاب «جنات الخلود» (تألیف شده در سال 1125 هجری) که از علمای برجسته عصر صفوی به شمار می‌رود، ‌در این باره می‌نویسد: حضرت علی‌بن موسی الرضا(ع) را بدین لحاظ قبله هفتم می‌گویند که مردم در روی زمین به هفت موضع توجه دارند یا هفت موضع از زمین، قبله‌گاه مسلمانان است: 1. مکه معظمه 2. مدینه منوره 3. نجف اشرف 4. کربلای معلی 5. مقابر قریش یعنی قبور کاظمین علیهما السلام 6. سامرا و 7. مشهدالرضا(ع). بدین جهت آن بزرگوار را قبله هفتم می‌نامند.

برخی از این نکته استفاده می‌کنند و می‌گویند شاید ثواب زیارت امام رضا(ع) با این هفت موضع برابر باشد، زیرا شیعیانی که به امامت امام رضا(ع) قائل هستند، امامتشان کامل است. برای اینکه بعد از آن حضرت فرقه دیگری در تشیع به وجود نیامد.

وجه تسمیه دیگری که برای اطلاق قید «قبله هفتم» برای حضرت رضا(ع) بیان می‌شود، این است: روزی امام موسی‌بن جعفر(ع) در برابر فرزندان خود موقع نماز فرمودند: باید فرزندم علی برای اقامه نماز جماعت باشد تا من به او اقتدا کنم. بنابراین، حضرت رضا(ع) امام جماعت شدند و از آنجا، حضرت را به قبله هفتم (یعنی قبله امام هفتم) ملقب می‌کردند.

حجت‌الاسلام فاضل بسطامی در کتاب «تحفه الرضویه» در این باره می‌نویسد: احتمالاً امام کاظم(ع) می‌‌خواستند به فرزندان و خویشان بفهمانند که امام بعد از ایشان، «علی‌بن موسی» است.

 

 

 

* چرا امام هشتم را «رضا» نامیدند

میان همه‌ نام‌ها و القاب هشتمین امام شیعیان، حضرت علی‌بن موسی(ع)، لقب «رضا» به معنای خشنود و خرسند از همه مشهورتر است. اما آن حضرت از چه چیزی خرسند بودند که به این نام شهره شدند؟

نام اصلی امام هشتم «علی» است و لقب یا نام معروفش رضاست، به طوری که از روایات فهمیده می‌شود، ‌علت نام‌گذاری رضا بر آن حضرت از چند جهت است: 1. آن حضرت مورد رضا و پسند خداوند در آسمان، و رسول خدا(ص) و امامان در زمین بود. (بحار الانوار، ج49، ص4) 2. مخالف و موافق شیعه و سنی او را پسندیدند و آن حضرت مورد رضا و پسند همه بود. 3. آن حضرت راضی به رضای پروردگار بود و این خصلت ارزشمند را که مقامی بالاتر از مقام صبر نیست، به طور کامل داشت. (انوار البهیّه، ص 14)

جالب اینکه به دلیل رابطه میان مأمون و امام رضا(ع) و قبول ولایت‌عهدی از سوی ایشان، این سؤال در زمان حیات حضرت و چندی پس از آن نیز مطرح شده است و برخی دلیل آن را رضایتمندی امام از پذیرش ولایت‌عهدی عنوان می‌کردند!

در روایات آمده شخصی از فرزند امام رضا (امام جواد) علت این نامگذاری پدر را جویا می‌شود. حضرت جواد(ع) ضمن رد هرگونه رضایت پدر بزرگوارش از پذیرش ولایت‌عهدی، به صراحت می‌فرماید: دروغ گفتند و به گناه اندر افتادند! چنین نیست، بلکه خداوند تبارک و تعالی او را «رضا» نام داده است؛ زیرا او در آسمان خدا از او راضی بود و در زمین خدا از پیامبر و امامان پس از او رضایت داشت.

آن شخص از امام می‌پرسد: مگر همه‌ نیاکان چنین نبودند که خدای عزوجل و پیامبرش از او راضی باشند، پس چرا در این میان، تنها پدر شما را رضا نامیدند؟

امام جواد(ع) در پاسخ فرمود: چون همان گونه که همسویان و دوستانش از او خرسند بودند، دشمنان و مخالفانش هم از وی رضایت داشتند؛ و این وضعیت برای هیچ یک از نیاکان ایشان رخ نداده بود؛ از همین رو تنها او را «رضا» نامیده‌اند.

در روایت دیگری هم آمده است که حضرت موسی‌بن جعفر(ع) هر گاه فرزندش علی‌بن موسی را خطاب می‌کرد، او را با کنیه «ابوالحسن» فرا می‌خواند، و هنگامی که می‌خواست فرزندش را نزد او آورند یا درباره‌ او سخن می‌گفت، وی را با لقب «رضا» نام می‌برد. این در حالی است که آن زمان، هنوز نه از حکومت مأمون خبری بود و نه از ولی‌عهد شدن امام رضا(ع).

[ ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ فریدون رزاقی ]

 

ولادت

محمد بن حسین بن عبد الصمد حارثى، معروف به «بهاء الدین» و «شیخ بهایى» از علمای بزرگ و ذوالفنون اسلام و شیعه در سال 953 هجرى قمری (ظاهرا 17 ذیحجه) در شهر بعلبک لبنان و به گفته برخی دیگر، در روستاى جبع (زادگاه شهید ثانى) به دنیا آمد.

نسب

نسب شیخ بهایی به حارث همدانى، صحابى جلیل القدر امیر المؤمنین علی علیه‌السلام مى‌‏رسد. حارث همدانى در جنگ صفین و جمل از یاوران استوار امیر مؤمنان بود.

سفر شیخ بهایی به ایران

شیخ بهایى در دوران کودکى همراه پدر بزرگوار خود، که از علماى مبرّز جهان تشیع بود و نزد سلاطین نیز از موقعیت ممتازى برخوردار بود، به ایران سفر کرد.

مقدارى از تحصیلات خود را در وطن فرا گرفته بود که به اصفهان وارد شد و در آنجا نیز با جدیت تمام به تحصیل علوم مختلف پرداخت.

شیخ بهایی در مدت کوتاهى مقبولیت عام یافت و از سوى شاه عباس صفوى، نهایت احترام براى او رعایت مى‌‏شد.

شیخ بهایى پس از شیخ على فشار، منصب شیخ الاسلامى دولت صفویه را عهده‏‌‌دار شد و از امکانات این دولت شیعى نهایت استفاده را براى ترویج تشیع نمود.

تلاش شیخ بهایی در زمان صفویه

حکومت صفویه مذهب شیعه را مذهب رسمى کشور اعلام کرد. علمای بلند آوازه شیعه براى استفاده از این موقعیت طلایى، به دربار صفویه راه یافتند تا بتوانند شاهان صفوى را براى گسترش تشیع به خدمت بگیرند.

فرصتهاى ناب پیش آمده در دوره صفویه، اندیشه‌وران تیزبین شیعى را بر آن داشت که با تمام تنفرى که از پادشاهان صفوى داشتند براى ترویج فرهنگ اسلام راستین به دربار راه یابند و خدمتهاى فرهنگى، سیاسى، اجتماعى و اقتصادى شایانى بنمایند.

تشویق پادشاهان صفوى به باز سازى و احداث مساجد، مدارس علمیه، زیارتگاه‌ها، کاروانسراها و... از فعالیت‌هاى علماى شیعى است.

با تلاش جانفرساى این اندیشوران، صفویه بستر مناسبى براى جریان یافتن رود پر تلاطم فرهنگ عاشورا گردید و حوزه‌هاى علمیه شیعه با تلاش آنها جان گرفت و ایران میزبان فقیهان بزرگ جهان شد.

کوشش بى امان علمای شیعه دستاوردهاى بسیار گرانبهایى در برداشت. همکارى مجتهدان شیعه با پادشاهان صفوى فقط و فقط براى ترویج دین بود.

گفتار امام خمینی(ره) درباره علمای دوران صفوی

حضرت امام خمینى (ره) در این‌باره مى‌فرماید: «یک طایفه از علما، اینها گذشت کرده‏‌اند از یک مقاماتى و متصل شده‌‏اند به یک سلاطینى.

با اینکه مى‌‏دیدند که مردم مخالفند لکن براى ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامى و ترویج مذهب حق اینها متصل شده‏‌اند به یک سلاطینى، و این سلاطین را وادار کرده‌‏اند- خواهى نخواهى- براى ترویج مذهب، مذهب دیانت، مذهب تشیع. اینها آخوند دربارى نبودند. این اشتباهى است که بعض نویسندگان ما مى‏‌کنند. سلاطینْ اطرافیانِ آقایان بودند. الآن هم حجره شاه سلطان حسین در چهارباغ اصفهان، در مدرسه چهارباغ اصفهان، الآن هم حجره‌‏اش هست.

اینها او را کشاندنش تو [ى‏] حجره نه اینکه او اینها را کشیده است دنبال خودش. اینها اغراض سیاسى داشتند، اغراض دینى داشتند.

نباید یک کسى تا به گوشش خورد که مثلًا مجلسى- رضوان اللَّه علیه- محقق ثانى- رضوان اللَّه علیه- نمى‏دانم شیخ بهائى- رضوان اللَّه علیه- با اینها روابط داشتند و مى‌‏رفتند سراغ اینها همراهى شان مى‌‏کردند، خیال کنند که اینها مانده بودند براى جاه و- عرض مى‏‌کنم- عزت، و احتیاج داشتند به اینکه شاه سلطان حسین و شاه عباس به آنها عنایتى بکنند! این حرفها نبوده در کار. آنها گذشت کردند؛ یک گذشت، یک مجاهده نفسانى کرده‌‏اند براى اینکه این مذهب را به وسیله آنها، به دست آنها [ترویج کنند].»

شیخ بهایى با اینکه در دربار بود، زاهدانه مى‌زیست. خانه‌‌اش پناهگاه فقیران و نیازمندان بود. او از قدرتى که در دربار داشت براى گشایش کار مردم استفاده مى‌‌کرد. سیاست او هدایت کارگزاران حکومت صفوى بود و در این راه تا اندازه‌اى موفق شد.

سفرهای طولانی شیخ بهایی

وى پس از مدتى قصد سفر کرد و مسافرتى طولانى را آغاز نمود.

یکى از عواملى که باعث این سفر شد علاقه شیخ بهایی به سیاحت و دیدن و تجربه اندوزى بود.

عامل دیگر که سهم مهمى در این سفرها داشت حسادت اطرافیان بود که نمى‏‌توانستند موقعیت و احترام شیخ بهایی را در دربار صفوى تحمل کنند. (شیخ در بعضى نوشته‏هاى خود به این مطلب اشاره کرده است.)

شیخ بهایی که اوضاع را چنین مى‏‌دید براى رهایى از حسادت اطرافیان یا عزلت اختیار مى‌‏کرد یا براى مدتى دست به سفر مى‌‏زد.

شیخ بهایى، حدود 30 سال از عمر خود را در سفر گذراند و به شهرها و کشورهاى گوناگون سفر نمود، از جمله:

1- اولین سفر او از بعلبک به اصفهان بود که تا رسیدن به مراتب بالاى علمى در آنجا سکنى گزید.

2- به سبب عواملى که ذکر شد از اصفهان به عراق و حجاز رفت و عتبات عالیات را زیارت نموده و حج خانه خدا را نیز به انجام رساند.

3- در سفرى به مشهد مقدس همراه شاه عباس، فاصله اصفهان تا مشهد رضوى را پیاده طى نمود.

4- سفرى به کشور مصر داشت و در آنجا کتاب معروف خود، کشکول را تألیف کرد.

5- سفر به کشورهاى روم و شام و بیت المقدس را پس از مراجعت از مصر در دستور کار خود قرار داد.

6- از شام عازم حلب شد و در پایان عمر خویش به اصفهان برگشت و سالیانى چند در آن دیار ساکن شد.

متأسفانه جز چند یادداشت مختصر توسط بعضى اطرافیان و همراهان شیخ، سفرنامه‌‏‌اى از این سفر 30 ساله شیخ به دست ما نرسیده، در حالى که اگر شیخ در طول سفرهاى خود سفرنامه‌‏اى تهیه مى‌‏نمود یکى از گرانقدرترین و با ارزش‏ترین اسناد تاریخى گشته و سفرنامه‏‌اى منحصر به فرد مى‏‌شد.

شیخ در این سفرها بیشتر به لباس سیاحان و مردم عادى سفر مى‌‏کرد و ناشناس بود.

مطالبی از بزرگان حلب و شام و... در دست است که شیخ بهایی را در لباس سیاحان دیده‌‌‏اند و هنگامى که شیخ بهایی در جلسه‌‏‌اى لب به سخن گشوده، از فضائلش او را شناخته‌‏‌اند و شیخ فورا آن شهر را ترک گفته که نزد عموم شناخته نشود.

جامعیت علمی، اجتماعی و سیاسی‏ شیخ بهایی

یکى از خصایص شیخ بهایى جامعیتش در علوم و فنون مختلف است. بسیار جامع بود و آثارش نیز گویای این مطلب است.

در علوم‌ اصول، فقه، منطق، کلام، فلسفه، حدیث، رجال، هیئت، ریاضیات، عرفان، شعر و ادبیات و علوم غریبه تبحر داشت.

کتاب‌های متعدد و رساله‌های گوناگونی از شیخ بهایی در سیاست، حدیث، ریاضی، اخلاق، نجوم، عرفان، فقه، مهندسی و هنر و فیزیک بر جای مانده است.

به پاس خدمات وی به علم ستاره‌‌شناسی، یونسکو سال 2009 را به نام او سال «نجوم و شیخ بهایی» نامگذاری کرد.

در عرصه اجتماعی، شیخ بهایی منصب شیخ الاسلامى دولت صفویه را عهده‌‏‌‌دار شد و از امکانات این دولت شیعى نهایت استفاده را براى ترویج تشیع نمود.

خدمات عمرانی شیخ بهائی

هنر معماری شیخ بهایی یادگارهای زیادی دارد که در تاریخ اصفهان و ایران، بلکه جهان، پرآوازه است.

این دانشمند بزرگ، در این زمینه منشأ آثار گران‌‌‌قدری شد که مهمترین خدمات شیخ‌ بهایی در رونق بخشیدن به شهر اصفهان عبارتند از:

مسجد امام، ساعت شاخص اوقات شرعی، حمام شیخ بهایی، شهر نجف‌آباد و طرح تقسیم آب زاینده‌‌‌رود.

آثار معماری و مهندسی شیخ بهائی را از حیث انتساب می‌‌توان به دو دسته تقسیم کرد؛

اول، آثاری که نسبت آنها به شیخ، قوی است، مانند اثر مهندسی تقسیم آب زاینده رود برای هفت ناحیه از نواحی اصفهان که خصوصیّات آن به تفصیل در سندی که به طومار شیخ بهائی شهرت دارد آمده است.

دوم، آثاری که به گزارش منابع مختلف به شیخ بهائی منتسب است، مانند طرّاحی کاریز نجف آباد معروف به قنات زرّین کمر، تعیین دقیق قبله مسجد امام اصفهان، طرّاحی نقشه حصار نجف، طرّاحی و ساخت شاخص ظهر شرعی در مغرب مسجد شاه اصفهان و نیز در صحن حرم مطهّر حضرت رضا علیه‌السلام، طرح دیواری در صحن حرم حضرت علی علیه‌السلام در نجف اشرف به قسمی که زوال شمس را در تمام ایّام سال مشخص می‌کند، طرّاحی صحن و سرای مشهد مقدّس به صورت یک شش ضلعی، اختراع سفیدآب که در اصفهان به سفیدآب شیخ معروف است، ساختن منارجنبان، طرّاحی گنبد مسجدشاه اصفهان که صدا را هفت مرتبه منعکس می‌کند، و ساختن ساعتی که نیاز به کوک کردن نداشت و حمّام معروف شیخ بهائی در اصفهان.

استادان شیخ بهایی

از اساتید شیخ بهایى، اطلاع دقیقی در دست نیست جز آنکه او شاگرد پدر خویش، حسین بن عبد الصمد بوده و از او اجازه روایت دارد.

استاد دیگرش، شهید ثانى است.

شاگردان‏ شیخ بهایی

اسامى شاگردان شیخ به ده‌‏ها نفر مى‌‏رسد که در بین آنان علمایى والا مقام دیده مى‌‏شود، از جمله:

1- ملا صدرا معروف به صدرالمتالهین شیرازی نویسنده کتاب معروف «حکمت متعالیه در اسفار اربعه» و پایه گذار مکتب حکمت متعالیه

2- ملا محسن فیض کاشانى که نظیر شیخ بهایی، مشربى عرفانى دارد

3- فیاض لاهیجی

4-  مولا محمد صالح مازندرانى

5- علامه محمد تقى مجلسى، معروف به مجلسى اول

6- سلطان العلماء، صاحب حاشیه بر معالم و شرح لمعه

7- سید حسن بن سید حیدر کرکى و ...

تألیفات‏ شیخ بهایی

با وجود سفرهاى طولانى و منصب‏هاى اجرایى که شیخ با استفاده از آنها به ترویج مکتب تشیع مبادرت مى‌‌‏ورزید و کارهاى عمرانى فراوان مانند بناهاى به یاد ماندنى در شهرهاى مختلف از جمله مرقد امیر المؤمنین علیه السلام، مسجد امام اصفهان و...؛ شیخ بهایى هیچ گاه از امر مهم تألیف و تصنیف غافل نمانده به طورى که در علوم مختلف تألیفاتى دارد که رقم آنها به بیش از 80 عنوان مى‏‌رسد.

آثارش عبارتند از:

1- اثبات الانوار الالهیه

2- الاثنى عشریات الخمس فى الطهاره و الصلاه و الزکوه و الصوم و الحج

3- الاثنى عشریه فى الحج

4- الاثنى عشریه فى الزکوه و الخمس

5- الاثنى عشریه فى الصلوه

6- الاثنى عشریه فى الصوم

7- الاثنى عشریه فى الطهاره

8- اسرار البلاغه : در حاشیه کتاب (مخلاه) در مصر چاپ شد.

9- الاسطرلاب یا صحیفه - عربى ، هیئت

10- اسطرلاب یا (تحفه حاتمیه) یا (هفتاد باب) - فارسى ، هیئت

11- بحر الحساب - ریاضیات

12- التحفه فى تحدید الکر وزنا و مساحتا یا (رساله الکر) - با (مشرق الشمسین) چاپ شد.

13- تشریح الافلاک - در علم هیئت است که در هند و ایران چاپ شد.

14- تضاریس الارض - با (شرح چغمینى) چاپ شد.

15- توشیح المقاصد یا (توضیح المقاصد): درباره وقایع ایام سال و وفیات علماست که در مصر و ایران چاپ شد.

16- التهذیب یا (تهذیب البیان) - درباره علم نحو

17- جامع عباسى: درباره علم فقه که در ایران چاپ شد.

18- جواب ثلث مسائل عجیبه

19- جواب المسائل الشیخ صالح الجزایرى

20- جواب المسائل المدنیات

21- جهة القبله

22- حاشیه اثنى عشریه صاحب معالم

23- حاشیه تشریح الافلاک

24- حاشیه تفسیر بیضاوى

25- حاشیه تکمله خفرى

26- حاشیه بر (خلاصه الاقول) نوشته علامه

27- حاشیه بر (خلاصه الحساب)

28- حاشیه بر کتاب ذکرى از شهید اول

29- حاشیه رجال نجاشى

30- حاشیه بر (زبدة الاصول)

31- حاشیه بر (شرح عضدى بر مختصر الاصول)

32- حاشیه فهرست شیخ منتجب الدین

33- حاشیه بر (القواعد الکلیه الاصولیه و الفرعیه) نوشته شهید اول.

34- حاشیه تفسیر کشاف زمخشرى

35- حاشیه مختلف علامه

36- حاشیه مطول - ادبیات عرب

37- حاشیه معالم العلماء

38- حاشیه من لایحضرء الفقیه - حدیث

39- الحبل المتین فى احکام الدین - در حدیث است که در ایران چاپ شده است.

40- حدائق الصالحین فى شرح صحیفه سید الساجدین علیه السلام: از این کتاب فقط بخش کوچکى به نام الحدیقه الهلالیه که شرح دعاى رویت هلال است، موجود است که همراه شرح صحیفه سید نعمت الله جزایرى، در تهران چاپ شد.

41- الحریریه: در حاشیه شرح رسائل آخوند خراسانى، در تهران چاپ شد.

42- حواشى شرح التذکره

43- خلاصه الحساب: درباره حساب، جبر و هندسه که تا چند دهه پیش، جزو کتب درسى بود و در حوزه‌هاى علمیه و مکتب‌هاى مدارس جدید تدریس مى‌شد.

44- درایه الحدیث یا (الوجیزه فى الدرایه) - با (خلاصه الاقوال) علامه چاپ شد.

45- رساله احکام سجود التلاوه

46- رساله فى استحباب السوره فى الرد على بعض معاصریه

47- رساله فى ان انوار سائر الکواکب مستفاده من الشمس - درباره اینکه نور سایر سیارات از خورشید گرفته شده است.

48- رساله فى حل اشکالى عطارد و القمر

49- رساله فى ذبایح اهل الکتاب

50- رساله فى الزکوه عجیبه

51- رساله فى الصوم عجیبه

52- رساله فى قصر الصلوه فى الاماکن الاربعه یا (فى القصر و التخییر فى السفر)

53- رساله فى معرفه القبله

54- رساله فى المواریث

55- رساله فى نسبه اعظم الجبال الى قطر الارض

56- رساله القبله

57- زبده الاصول یا (الزبده فى اصول الفقه)

58- سوانح الحجاز یا (سوانح سفر الحجاز) یا (نان و حلوا)

59- شرح اثنى عشریه صاحب معالم

60- شرح الاربعین یا (اربعون حدیثا) یا (اربعین بهایى)

61- شرح دعاى صباح صحیفه سجادیه

62- شرح (شرح چغمینى) قاضى زاده رومى

63- شرح (القرائض النصریه) خواجه نصیر الدین طوسى

64- الصراط المستقیم

65- صمدیه یا (القوائد الصمدیه) - درباره علم نحو که براى برادرش ‍ عبدالصمد نوشته است و هنوز در حوزه هاى علمیه تدریس مى شود.

66- العروه الوثقى - در تفسیر سوره حمد که همراه کتاب (مشرق الشمسین) چاپ شد.

67- عین الحیات - تفسیر

68- کشکول - بارها چاپ شده است.

69- المخلاه - مانند کشکول داراى مطالب متنوع است.

70- مشرق الشمسین و اکسیر السعادتین - فقه ، تفسیر و حدیث

71- مفتاح الفلاح فى عمل الیوم و اللیله - دعا

72- مخلص الهیئه

73- وسیله الفوز و الامان فى مدح صاحب الزمان (عج) - شعر

74- شرح تفسیر بیضاوى

75- حل حروف القرآن

76- شرح من لایحضره الفقیه - حدیث

77- ترجمه رساله امامیه به فارسى، رساله امامیه نامه امام رضا علیه السلام به مأمون است.

78- حاشیه بر (شرح تهذیب الاصول) نوشته عمیدى.

79- مختصر اصول، فارسى، چاپ سال 1267 ق.

80- جبر و مقابله

81- رساله در حساب - فارسى

82- فالنامه

83- رساله در کرویت زمین

84- رساله (جوهر فرد): شیخ بهایى با استناد به ریاضى و هندسه با اقامه 9 دلیل، جزء لایتجزى را ابطال کرده است.

اشعار شیخ بهایی

شیخ بهایى از شاعران نامدار دوران صفویه است. وى در اشعارش به بهایى تخلص می‌کرد. از وى اشعار بسیارى به زبان‌‌هاى فارسى و عربى به یادگار مانده است.

شعری در تفسیر حدیث «حب وطن از ایمان است»

پیامبر گرامى (ص) در روایتی فرموده است: «حب الوطن من الایمان» علاقه به وطن، جزء ایمان است.

شیخ بهایى تفسیرى بسیار نغز و عمیق از این حدیث ارائه مى‌کند که بسیار در خور تامل است. تقریبا همه افرادى که این حدیث را معنا کرده‌اند وطن را وطن جغرافیایى و زادگاه دانسته‌اند، برخى از روشنفکران نیز این حدیث را تاییدی بر ناسیونالیسم، وطن پرستى و ملى‌گرایى تفسیر کرده‌اند. اما شیخ بهایى در تفسیرى از این حدیث چنین مى‌سراید:

این وطن مصر و عراق و شام نیست / این وطن شهرى است کو را نام نیست

زانکه از دنیاست این اوطان تمام / مدح دنیا کى کند خیر الانام

اى خوش آن کو یابد از توفیق بهر /  کآورد رو سوى آن بى نام شهر

تو در این اوطان غریبى اى پسر / خو به غربت کرده‌‌اى، خاکت به سر

آنقدر در شهر تن، مانده اى اسیر /  کان وطن یکباره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و جان را شاد کن /  موطن اصلى خود را یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست /  در میان جز یک نفس در کار نیست

تا به چندان شاهباز پر فتوح / باز مانى دور از اقلیم روح

شعر زیبای دیگری از شیخ بهایی

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار / از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز / ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد / ای دیده! اشک می‌‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم / راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد / غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم / این نکته‌‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم / بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی / در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

شیخ بهایى به اشعار حافظ و مولوى علاقه وافرى داشت. دیوان اشعار حافظ و مولوى الهام گرفته از آیات و روایات است و مضامین عرفانى بلندى را در بر دارد. شیخ بهایى درباره مولوى چنین سروده است:

من نمى‌گویم آن عالى جناب / هست پیغمبر، ولى دارد کتاب

مثنوى معنوى مولوى / هست قرآنى، به لفظ پهلوى (یعنی فارسی)

ماجرای وفات‏ شیخ بهایی

زمانى شیخ بهایى به همراه گروهى از شاگردانش براى خواندن فاتحه به قبرستان رفت.

بر سر قبرها مى‌‌نشست و فاتحه‌‌اى نثار گذشتگان مى‌‌کرد تا اینکه به قبر بابارکن‌الدین رسید. آوایى شنید که سخت او را تکان داد. از شاگردان پرسید: شنیدید چه گفت: گفتند: نه!

شیخ بهایى پس از آن، حال دیگرى داشت و همواره در حال دعا و گریه و زارى بود. مدتى بعد، شاگردانش از او پرسیدند آن روز چه شنیدى؟ گفت: به من گفتند آماده مرگ باشم.

شش ماه گذشت و دوازدهم شوال 1030 قمری (یا 1031 ق) فرا رسید و روح ملکوتی آن عارف و عالم بزرگ به سوى معبود پر کشید.

بیش از 50 هزار نفر در تشییع جنازه او شرکت داشتند. اصفهان پایتخت صفویه غرق در ماتم بود.

علامه محمدتقى مجلسى بر وى نماز گزارد و سپس پیکرش را به مشهد مقدس بردند و بنا به وصیتش در جوار مرقد امام رضا علیه‌السلام به خاک سپردند.

اکنون آرامگاه شیخ بهایى(ره) در یکى از رواق‌هاى حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام قرار دارد.

[ ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ فریدون رزاقی ]

علت، دلیل و حکمت‌ یک مساله، غالبا با هم متفاوت است. به این مثال توجه کنید: نمازگزار اگر به مسافرت برود باید نمازش را شکسته بخواند.

1. علّت قصر (شکسته بودن) نماز مسافر، خود سفر است (با شرایط مخصوص که در فقه بیان شده است.)

یعنی سفر موجب می‌‌شود نماز انسان، شکسته شود.

2. دلیل قصر نماز در سفر، روایات است.

یعنی اگر کسی بپرسد به چه دلیل باید در سفر ـ با شرایط مخصوص ـ نماز، شکسته شود؟ در پاسخ می‌گوییم دلیلش، روایات است.

3. حکمت و مصلحت آن، مثلًا رفع مشقّت و زحمت سفر است.

یعنی چرا شارع مقدس، این حکم را وضع کرده؟ چه فوائد و ثمرات و مصالحی دارد؟ پاسخش فلسفه حکم و حکمت آن است.

به همین جهت علت، دلیل و حکمت، جای یکدیگر را نمی‌‌گیرند و نباید درباره اینها دچار خلط شویم.

از این رو فقهای بزرگوار گفته‌‌اند:

اگر سفر براى بعضى، هیچ زحمت و مشقّتى نداشته باشد و حتّى با وسائل مخصوص امروزى راحت‌‌‏‌تر از منزل و وطن شخص باشد، باز نماز، قصر(شکسته) است چرا که علّت و دلیل آن به قوت خود باقى است و حکم دائر مدار علّت و دلیل خود است. حکمت‌‌ها و مصالح دنیوی و اخروی‌ یک حکم، بسیار زیاد است و شاید ما تنها به بخشی از آن آگاهی داریم و لذا نمی‌‌‌توانیم از دیگر مصالح و حکمت‌‌های آن حکم، دست برداریم.  

از این رو، اگر کسى مسافر نباشد و در وطن خویش به خاطر خستگى ناشى از کار، در زحمت باشد، نمى‏‌‌تواند نماز خود را قصر بخواند. (چون حکمت، جای دلیل و علت را نمی‌‌گیرد)

و شاید خلط کردن علّت و دلیل حکم با فلسفه و حکمت آن و عدم تمییز و تشخیص آنها سبب شده که احکام الهى دست خوش تحریف و تغییر قرار گیرد.

[ ٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فریدون رزاقی ]

1. قضاوت نسبى با معلومات محدود

معمولًا همه ما در قضاوت‏‌هاى خود و تشخیص مصداق‌‏ها روى رابطه‏‌اى که اشیاء با ما دارند تکیه مى‌‏کنیم. مثلًا مى‌‏گوییم فلان چیز دور یا نزدیک است یعنى نسبت به ما نزدیک یا دور است. فلان کس قوى یا ضعیف است، یعنى با مقایسه به وضع روحى یا جسمى ما، او داراى چنین حالتى است.

در مسائل مربوط به خیر و شر و آفت و بلا نیز داورى‌ها، غالباً همین گونه است.

مثلًا اگر بارانى در سطح منطقه ببارد، ما کار نداریم که تأثیر این باران در مجموع، چگونه بوده است، تنها به محیط زندگى و خانه و مزرعه خودمان، و یا حداکثر شهرمان نگاه مى‌‏کنیم و اگر اثر مثبتى داشته مى‌‏گوییم نعمت الهى بود، اگر منفى بوده نام «بلا» بر آن مى‏‌گذاریم.

هنگامى که ساختمان فرسوده را براى نوسازى ویران مى‏‌کنند و ما به عنوان یک رهگذر، تنها از گَرد و غبار آن،‌ خبر داریم مى‏‌گوییم چه حادثه بدی است، در حالی که قرار است در آینده در آنجا بیمارستانى ساخته ‌شود که مردم از آن استفاده کنند. 

در قضاوت سطحى و عادى، نیش مار را آفت و شر مى‌‏شمریم، بى‌‏خبر از اینکه همین نیش و زهر یک وسیله مؤثّر دفاعى براى این حیوان است، و غافل از اینکه گاهى از همین زهر، داروهاى حیات‏‌بخش مى‏‌سازند که جان هزاران انسان را نجات مى‏‌دهد.

مولانا مى‌‏گوید:

زهر مار، آن مار را باشد حیات / لیک آن، مر آدمى را شد ممات‏

پس بد مطلق نباشد در جهان / بد به نسبت باشد این را هم بدان

بنابراین اگر بخواهیم گرفتار اشتباه نشویم باید صرفا به معلومات محدود خود تکیه نکنیم، و در قضاوت‏‌ها تنها روى روابط اشیا با خودمان ننگریم بلکه تمام جوانب را در نظر بگیریم و قضاوت همه جانبه کنیم.

اصولًا حوادث جهان مانند حلقه‏هاى زنجیر به هم پیوسته است و انگشت روى یک قسمت کوچک گذاردن و درباره آن قضاوت قطعى کردن از منطق و عقل، دور است.

آنچه قابل انکار است آفرینش «شر مطلق» است امّا اگر چیزى از جهاتى خیر و از یک جهت شر است و خیر آن غلبه دارد بى‏‌مانع است. یک عمل جرّاحى از جهاتى ناراحت‏‌کننده و از جهات بیشترى مفید است بنابراین خیر نسبى است.

به مثال زلزله دقّت کنید: درست است که در یک نقطه ویرانى‌‏هایى به بار مى‌‏آورد امّا ارتباط زنجیره‌‏اى آن را با مسائل دیگر در نظر بگیریم چه بسا قضاوت ما عوض شود.

آیا زلزله مربوط به حرارت و بخارات درون زمین است یا مربوط به جاذبه ماه که پوسته خشک و جامد زمین را به سوى خود مى‌‏کشد و گاه مى‌‏شکند، و یا مربوط به هر دو است؟ دانشمندان نظرات گوناگونى اظهار کرده‏‌اند ولى هر کدام اینها باشد باید آثار دیگر آن را در نظر گرفت، یعنى باید بدانیم که حرارت درون زمین چه اثرى در ایجاد منابع نفتى که مهم‌‏ترین ماده انرژى‏‌زا در عصر ماست و همچنین تولید زغال‌‏سنگ و مانند آن مى‌‏گذارد؟! بنابراین خیر نسبى است.

و نیز جزر و مد حاصل از جاذبه ماه در دریاها چقدر براى زنده نگاه داشتن آب دریاها، و موجودات آن و گاه آبیارى سواحل خشک در آنجا که آبهاى شیرین به دریا مى‌‏ریزد تأثیر دارد، آن نیز خیر نسبى است.

اینجاست که مى‏‌فهمیم قضاوت‏‌هاى نسبى و معلومات محدود ماست که این امور را به صورت نقاط تاریک در صحنه آفرینش جلوه‏‌گر ساخته است، و هر قدر در ارتباط و پیوند حوادث و پدیده‏‌ها بیشتر بیندیشیم به اهمیّت آن مطلب آشناتر مى‏‌شویم.

در قرآن کریم مى‌‏خوانیم: «فعسى ان تکرهوا شیئا و یجعل اللَّه فیه خیرا کثیرا» «اى بسا چیزى را ناخوشایند بشمرید امّا خداوند در آن خیر فراوان قرار دهد». (نساء/19)

همچنین می‌خوانیم: «عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏» «چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزى را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا مى‏‌داند، و شما نمى‌‏دانید» (بقره/216)

2. مشکلات و فراز و نشیب‏ها به زندگى روح مى‏دهد

شاید درک این مسئله براى بعضى مشکل باشد که مواهب و نعمت‏ها اگر مستمر و یکنواخت باشند ارزش و اهمیّت خود را از دست مى‌‏دهند.

امروز ثابت شده که اگر جسمى را در وسط اطاقى بگذارند و از تمام اطراف نور قوى و یکسان به آن تابنده شود و خود جسم و اطاق نیز کاملًا صاف و مُدّور باشد هرگز آن جسم را نمى‌‏‌توان مشاهده کرد، زیرا، همیشه سایه‏‌‌ها وقتى در کنار نور قرار مى‏‌‌گیرد ابعاد جسم را مشخّص مى‏‌‌کند و آن را از اطراف خود جدا مى‌‌‏سازد و ما مى‌‏‌توانیم آن را ببینیم.

ارزش مواهب زندگى نیز بدون سایه‏‌‌هاى کم‌‏رنگ و پررنگ مشکلات هرگز قابل مشاهده نیست. اگر در تمام عمر بیمارى وجود نداشت لذت سلامتى هرگز احساس نمى‏‌شد، به دنبال یک شب تب داغ و سوزان و سردرد شدید و جانکاه است که صبحگاهان به هنگام قطع تب و درد چنان طعم سلامتى در ذائقه انسان شیرین مى‏‌شود که هر زمان به یاد آن شب بحرانى و رنج مى‌‏افتد متوجّه مى‌‏شود چه گوهر پرارزشى به نام سلامتى در اختیار دارد.

اصلًا زندگى یکنواخت - حتّى مرفّه‌‌‏ترین زندگى‌‏‌ها- خسته‌‏کننده و بى‌‏روح و مرگبار است، بسیار دیده شده که افرادى به خاطر یک زندگى مرفّه و خالى از هر گونه ناراحتى و رنج آنچنان خسته شده‌‏‌اند که دست به خودکشى زده و یا دائماً از زندگى خود شکایت دارند.

شما هیچ معمار با ذوقى را پیدا نمى‌‏کنید که دیوارهاى یک سالن بزرگ را مانند دیوار یک زندان صاف و یکنواخت کند، بلکه با فراز و نشیب و پیچ و خم‏‌ها به اصطلاح به آن حالت مى‏‌دهد.

چرا جهان طبیعت این قدر زیباست؟ چرا منظره جنگل‏‌هایى که بر روى کوهپایه‏ها مى‌‏روید و نهرها به صورت مارپیچ از لابه‏‌لاى درختان کوچک و بزرگش مى‏‌گذرد آن قدر جالب و دل‌‏انگیز است؟!

یک دلیل روشن آن عدم یکنواختى است.

نظام «نور» و «ظلمت» و آمد و شد شب و روز که قرآن در آیات مختلفش روى آن تکیه کرده یک اثر مهمّش پایان دادن به زندگى‏ یکنواخت انسان‏‌هاست، چرا که اگر همواره خورشید در یک گوشه آسمان، یکنواخت به کره زمین مى‏‌تابید، نه تغییر حالتى داشت و نه پرده طلایى شب جاى آن را مى‌‏‌گرفت، گذشته از اشکالات دیگر، در مدت کوتاهى همه انسان‏‌‌ها خسته مى‌‏شدند.

روى این حساب باید قبول کرد که حداقل بخشى از مشکلات و حوادث ناگوار زندگى این فلسفه را دارد که به بقیه زندگى روح مى‏‌‌دهد و آن را شیرین و قابل تحمل مى‌‌‏سازد، ارزش نعمت‏‌ها را آشکار مى‌‏کند، و به انسان امکان مى‌‏دهد که از مواهبى که در دست دارد حداکثر بهره‌‏بردارى کند.

استاد مطهری می‌گوید: «وقتى که جهان را جمعاً مورد نظر قرار دهیم ناچاریم بپذیریم که در نظام کل و در توازن عمومى، وجود پستی‌ها و بلندی‌ها، فرازها و نشیب‌ها، همواری‌ها و ناهمواری‌ها، تاریکی‌ها و روشنایی‌ها، رنج‌ها و لذّت‌ها، موفّقیّت‌ها و ناکامی‌ها همه و همه لازم است.

جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست /  که هر چیزش بجاى خویش نیکوست‏

اساساً اگر اختلاف و تفاوت وجود نداشته باشد، از کثرت و تنوّع خبرى نخواهد بود و موجودات گوناگون وجود نخواهد داشت، دیگر مجموعه و نظام مفهومى ندارد (نه مجموعه زیبا و نه مجموعه زشت).

اگر بنا بود در جهان، تفاوت و اختلاف نباشد، لازم بود از یک ماده ساده و بسیطى همچون کربن مثلًا، سراسر هستى تشکیل شده باشد. شکوه و زیبایى جهان در تنوّع پهناور و اختلافهاى رنگارنگ آن است.

قرآن کریم، وجود اختلافها را از آیات و نشانه‏‌هاى قدرت حکیم و حاکم لایزال مى‏‌شمرد؛ اختلاف الوان، اختلاف زبانها، اختلاف شب و روز، اختلاف انسانها و غیره.

زشتی‌ها نه تنها از این نظر ضرورى مى‌‏‌باشند که جزئى از مجموعه جهانند و نظام کل به وجود آنها بستگى دارد، بلکه از نظر نمایان ساختن و جلوه دادن به زیبایی‌ها نیز وجود آنها لازم است.

اگر مابین زشتى و زیبایى، مقارنه و مقابله برقرار نمى‌‏‌شد، نه زیبا، زیبا بود و نه زشت، زشت؛ یعنى اگر در جهان، زشتى نبود زیبایى هم نبود، اگر همه مردم زیبا بودند، هیچکس زیبا نبود؛ همچنانکه اگر همه مردم زشت بودند هیچ کس زشت نبود.

اگر همه مردم همچون یوسف صدّیق بودند، زیبایى از بین مى‌‏رفت؛ و اگر هم همه مردم در قیافه «جاحظ» بودند زشتى در جهان نبود؛ همچنانکه اگر همه مردم قدرتهاى قهرمانى داشتند، دیگر قهرمانى وجود نداشت.

این ابراز احساسات و تحسین‌هایى که قهرمانان دریافت مى‏‌کنند به خاطر این است که عده آنها محدود است. در حقیقت احساسها و ادراکهایى که بشر از زیبایی‌ها دارد، در شرایطى امکان وجود دارند که در برابر زیبایى، زشتى هم وجود داشته باشد.

اینکه مردم به سوى زیباها کشانیده مى‌‏شوند و مجذوب آنها مى‌‏گردند، به عبارت دیگر اینکه تحرّک و کششى به سوى زیبایى پیدا مى‌‏شود به خاطر این است که زشتها را مى‏‌بینند و از آنان‏ روگردان مى‌‏شوند؛ همچنانکه اگر کوهستانها و سرزمینهاى مرتفع نبود سرزمین دشت نبود و آب از بالا به پایین سرازیر نمى‌‏شد ....

این یک پندار خام است که گفته مى‌‏شود اگر در جهان همه چیز یکسان بود، جهان بهتر بود. گمان مى‌‏‌کنند که مقتضاى عدل و حکمت این است که همه اشیاء همسطح باشند، و حال آنکه فقط در همسطح بودن است که همه خوبی‌‌ها و زیبایی‌‌ها و همه جوش و خروش‏‌‌ها و همه تحرّکها و جنبش‌‌ها و نقل و انتقال‌‌‏ها و سیر و تکامل‌‌‏ها نابود مى‌‌‏گردد.» (مجموعه‏‌‌آثاراستاد‌شهید‌مطهرى‌، ج‏1، ص 168)

3. حوادث ناخوشایند، موجب بیداری از غفلت است

افرادى را دیده‌‏ایم که وقتى غرق نعمتى مى‏‌‌شوند گرفتار «غرور و خودبینى» مى‏‌شوند، و در این حالت بسیارى از مسائل مهم انسانى و وظایف خود را به دست فراموشى مى‏‌سپارند.

و نیز دیده‏‌ایم که در هنگام آرام بودن اقیانوس زندگى و راحتى و آسایش کامل چگونه یک حالت «خواب زدگى و غفلت» به انسان دست مى‏‌دهد که اگر این حالت ادامه یابد منجر به بدبختى انسان مى‏شود.

بدون شک، قسمتى از حوادث ناخوشایند زندگى براى پایان دادن به آن حالت غرور، و از بین بردن این غفلت و خواب‏‌زدگى است.

رانندگان با تجربه از راه‌‏هاى صاف و هموار که خالى از هر گونه پیچ و خم و فراز و نشیب و گردنه‌‏هاست شکایت دارند، و این جادّه‏‌ها را خطرناک توصیف مى‏‌کنند، چرا که یکنواختى این جاده‌‏ها سبب مى‏‌شود راننده در یک حال خواب‏‌زدگى فرو رود، و درست در اینجاست که خطر به سراغ او مى‏‌آید.

حتّى دیده شده در بعضى از کشورها در این گونه جادّه‌‏ها فراز و نشیب‌‏ها و دست اندازهاى مصنوعى ایجاد مى‌‏کنند تا جلو این‌‏گونه خطرات را بگیرند.

مسیر زندگانى انسان نیز، همین گونه است. اگر زندگى فراز و نشیب و دست‏‌اندازى نداشته باشد و اگر گهگاه حوادث نامطلوبى پیش نیاید، آن حالت غفلت و بى‏‌خبرى از خدا و از سرنوشت و از وظائفى که انسان بر عهده دارد حتمى است.

پس گاهی، فلسفه قسمتى از این حوادث این است که جلوی غرور و غفلت را که دشمن سعادت است بگیرد.

قرآن مجید در این زمینه مى‏فرماید: «فاخذناهم بالبأساءِ و الضراءِ لعلّهم یتضرعون»؛ «ما آنها را به حوادث سخت و دردناک و رنج‏‌‌ها گرفتار ساختیم تا به درگاه خدا روى آورند». (انعام/42)

4. برخی از بلاها و مصیبت‌ها به خاطر گناهان و دوری از خداست

جزء جزءِ وجود ما هدفى دارد، چشم ما براى هدفى است، گوش ما براى هدفى دیگر، قلب و مغز و اعصاب ما هر کدام براى هدفى آفریده شده‌‏‌اند، حتّى خطوط سرانگشتان ما هم فلسفه‌‏اى دارد. بنابراین چگونه ممکن است کل وجود ما بى هدف و فاقد فلسفه باشد و این هدف چیزى جز تکامل یافتن انسان در تمام زمینه‌‏‌‌ها نخواهد بود.

مسلماً براى رسیدن به این تکامل احتیاج به برنامه‏‌هاى آموزشى و پرورشى عمیقى است که سراسر وجود انسان را فراگیرد، و به همین جهت خداوند علاوه بر فطرت پاک توحیدى و عقل که به انسان داده، پیامبران بزرگى را با کتاب‏‌‌هاى آسمانى فرستاده تا رهبرى این انسان را در این مسیر بر عهده گیرند.

ضمناً براى تکمیل این هدف باید گاهی عکس‌‌‌‌العمل گناهان و خطاهاى او را به او نشان دهد و بر اثر تخلف از فرمان خدا با ناراحتى‌‌‏هایى در زندگى روبه‏‌رو شود تا به عواقب زشت و شوم اعمال خویش آشنا گردد و رو به سوى خدا آورد.

در اینجاست که قسمتى از بلاها و حوادث ناگوار، اتفاق می‌افتد که در واقع رحمت و نعمت الهى است.

قرآن کریم خاطرنشان مى‏کند: «ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت ایدى الناس لیذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون» «فساد در خشکى و دریا به خاطر اعمال مردم آشکار شد خداوند مى‏‌‌‌خواهد نتیجه قسمتى از اعمال آنها را به آنها بچشاند شاید بیدار شوند و به سوى او باز گردند». (روم/41)

گاهی هم خطاها و گناهان اعتقادی و عملی به قدری بیشتر می‌‌‌شود که بلاها و مصیبت‌‌های بزرگ از طرف خداوند به انسان می‌‌رسد.

قرآن کریم می‌‌فرماید: «فَبَدَّلَ الَّذینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذی قیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ» «اما افراد ستمگر، این سخن را که به آنها گفته شده بود، تغییر دادند (و به جاى آن، جمله استهزاآمیزى گفتند) لذا بر ستمگران، در برابر این نافرمانى، عذابى از آسمان فرستادیم.» (بقره/59)

امام رضا علیه‌السلام فرمود:«هر چه مردم گناهان جدید و تازه مرتکب شوند که پیش‌‌‌تر انجام نمی‌‌‌شد، خداوند بلاهای جدید بر آنان می‌‌‌فرستد و آن‌‌ها را بدان مبتلا می‌‌‌کند»

به قول مولانا:

از مکافات عمل غافل مشو /  گندم از گندم بروید جو ز جو

5. انسان در آغوش مشکلات، پرورش مى‏یابد

گاهی وقتها حوادث سخت و ناگوار، اراده ما را قوى و قدرت ما را افزایش مى‌‏دهد، همانند فولادى که به کوره‌‌‏هاى داغ مى‏‌برند و آبدیده و مقاوم مى‌‏شود ما هم در کوره این حوادث آبدیده و پرمقاومت مى‌‏شویم.

جنگ - جز در موارد ضرورت و دفاع - خوب نیست ولى گاهى یک جنگ سخت و طولانى، استعداد یک ملّت را شکوفا مى‏‌کند، پراکندگى را مبدّل به وحدت می‌کند.

البته واکنش همه افراد و همه جامعه‌‏ها در برابر حوادث تلخ زندگى یکسان نیست. گروهى گرفتار یأس و ضعف و بدبینى مى‌‏شوند و نتیجه منفى مى‌‏گیرند، امّا افرادى که زمینه‌‏هاى مساعد دارند در برابر این حوادث تحریک و تهییج شده به حرکت درمى‏‌آیند و مى‏‌جوشند و مى‏‌خروشند، و نقطه‌‏هاى ضعف خود را به سرعت اصلاح مى‏‌کنند منتها چون در این گونه موارد بسیارى از مردم قضاوت سطحى مى‏‌کنند تنها تلخى‌‏ها و سختى‏‌ها را مى‏‌بینند و امّا آثار مثبت و سازنده را نادیده مى‏‌گیرند.

اگر زندگى نوابغ جهان را مطالعه کنید، مى‌‏بینید تقریباً همه آنها در میان مشکلات و ناراحتى‌‏ها بزرگ شدند، کمتر مى‌‏توان افراد نازپرورده‏‌اى را پیدا کرد که در زندگى نبوغى از خود نشان داده باشند و به مقام والائى از علم و عمل برسند.

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

فرماندهان بزرگ نظامى آنهایی هستند که‏ میدان‏‌هاى نبرد سخت و طولانى دیده‌‏اند. سیاستمداران قوى و بزرگ آنهایی هستند که با مشکلات سخت سیاسى دست به گریبان بوده‌‏اند.

استاد مطهری می‌گوید: «روسو کتابى دارد به نام «امیل» که در فنّ تربیت کودک نوشته است؛ کتاب جالبى است؛ امیل نام کودک فرضى و افسانه‏‌اى است که وى در کتاب خود او را تحت تربیت خود قرار مى‏‌دهد و به پرورش همه جنبه‌‏هاى جسمى و روانى او توجه مى‌‏کند. در همه موارد، ایده روسو این است که امیل را در حال ممارست با طبیعت و پنجه در پنجه طبیعت و در دامن سختیها پرورش دهد.

وى معتقد است که بدبخت‏‌ترین کودکان، آنهایى هستند که والدین آنها، آنها را در ناز و نعمت پرورش مى‌‏دهند و نمى‌‏گذارند سردى و گرمى دنیا را بچشند و پستى و بلندى جهان را لمس کنند. این گونه کودکان در مقابل سختیها حسّاس مى‏‌شوند و در مقابل لذّتها بى‌‏تفاوت؛ همچون ساق نازک یک درخت کوچک در مقابل هر نسیمى مى‏‌لرزند و کوچک‏‌ترین حادثه سوئى آنان را ناراحت مى‏‌کند تا جایى که یک حادثه کوچک، آنان را به فکر خودکشى مى‌‏اندازد؛ و از آن طرف، هر چه موجبات لذّت به آنها داده شود به هیجان نمى‏‌آیند و نشاط پیدا نمى‌‏کنند. اینگونه انسانها هرگز طعم نعمتها را درک نمى‌‏کنند؛ گرسنگى نچشیده‌‏اند تا مزه غذا را بفهمند، بهترین غذاها براى ایشان کم ارج‏‌تر و کم لذّت‌‏تر از نان جوینى است که یک بچه دهاتى مى‌‏‌خورد.» (مجموعه‌‏آثاراستاد‌شهید‌مطهرى، ج‏1، ص 185)

ضرب‌المثل معروفى که مى‌‏گوید: «پایان شب سیه سپید است» تلازم قطعى بین تحمّل رنج و نیل به سعادت را بیان مى‌‏کند، گویى سپیدی‌ها از سیاهی‌ها زاییده مى‌‏شوند، همچنانکه سفیدی‌ها نیز در شرایط انحرافى، سیاهى تولید مى‌‏کنند.

قرآن کریم براى بیان تلازم سختی‌‌ها و آسایش‌‌ها مى‌‌‏فرماید: «فانّ مع العسر یسرا، انّ مع العسر یسرا» «پس حتما با سختى، آسانیى است، حتما با سختى آسانیى است». (شرح/5 و6)

قرآن کریم نمى‌‌‏فرماید که بعد از سختى، آسانی است؛ تعبیر قرآن این است که با سختى، آسانی است، یعنى آسانى همراه سختی است.

زندگى در مردن و در محنت است / آب حیوان در درون ظلمت است‏

این خصوصیّت، مربوط به موجودات زنده، بالاخص انسان است که سختی‌ها و گرفتاری‌ها مقدمه کمالها و پیشرفتهاست. ضربه‌‏‌ها، جمادات را نابود مى‌‏سازد و از قدرت آنان مى‏‌کاهد ولى موجودات زنده را تحریک مى‏‌کند و نیرومند مى‏‌سازد.

بس زیادت‌‌‌ها که اندر نقص‌‌هاست

مصیبت‌‌ها و شدائد براى تکامل بشر ضرورت دارند. اگر محنتها و رنجها نباشد بشر تباه مى‏شود. قرآن کریم مى‌‏فرماید: «لقد خلقنا الانسان فى کبد» «همانا انسان را در رنج و سختى آفرینش داده‏‌ایم». (بلد/4)

آدمى باید مشقّتها تحمل کند و سختیها بکشد تا هستى لایق خود را بیابد. تضاد و کشمکش، شلّاق تکامل است. موجودات زنده با این شلّاق راه خود را به سوى کمال مى‌‏پیمایند. این قانون، در جهان نباتات، حیوانات و بالاخص انسان صادق است.

امیرالمؤمنین(ع) در یکى از نامه‌‏هاى خود که به عثمان بن حنیف، فرماندار خویش در بصره نوشته‏‌اند این قانون را گوشزد مى‏‌کنند که: در ناز و نعمت زیستن و از سختیها دورى گزیدن، موجب ضعف و ناتوانى مى‌‏گردد، و برعکس، زندگى کردن در شرایط دشوار و ناهموار، آدمى را نیرومند و چابک مى‌‏سازد و جوهر هستى او را آبدیده و توانا مى‌‏گرداند.

این پیشواى بزرگ در این نامه، فرماندار خود را نکوهش مى‏‌کند که چرا در مجالس شب نشینى اشراف شرکت کرده و در محفلى که بینوایان را در خود نپذیرفته و تنها ثروتمندان را در خود جاى داده است گام نهاده است؛ و به همین مناسبت زندگى ساده خویش را شرح مى‌‏دهد و از پیروان خود و مخصوصاً اعضاى دولت خود مى‌‏خواهد که به شیوه او تأسّى جویند.

آنگاه براى اینکه راه بهانه‌‏‌جوئى را ببندد توضیح مى‌‏دهد که شرایط ناهموار و تغذیه ساده، از نیروى انسان نمى‌‏کاهد و قدرت را تضعیف نمى‏‌کند. درختان بیابانى که از مراقبت و رسیدگى مرتّب باغبان محروم مى‌‏باشند، چوب محکمتر و دوام بیشترى دارند، برعکس، درختان باغستانها که دائماً مراقبت شده‏اند و باغبان به آنها رسیدگى کرده است، نازک پوست‌‏تر و بى‌‏دوام‌‏ترند.

خداوند متعال در قرآن کریم مى‌‏فرماید: «و لنبلونّکم بشى‏ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثّمرات و بشّر الصّابرین» « قطعاً همه شما را با چیزى از ترس، گرسنگى، و کاهش در مالها و جانها و میوه‏‌ها، آزمایش مى‏‌کنیم و بشارت ده به استقامت‌‏کنندگان!» (بقره/155)

یعنى بلاها و گرفتاری‌ها براى کسانى که مقاومت مى‏‌کنند و ایستادگى نشان مى‌‏دهند، سودمند است و اثرات نیکى در آنان به وجود مى‌‏‌آورد، لذا در چنین وضعى باید به آنان مژده داد.

خداوند براى تربیت و پرورش جان انسان‌ها دو برنامه تشریعى و تکوینى دارد و در هر برنامه، شدائد و سختیها را گنجانیده است. در برنامه تشریعى، عبادات را فرض کرده و در برنامه تکوینى، مصائب را در سر راه بشر قرار داده است. روزه، حج، جهاد، انفاق، نماز، شدائدى است که با تکلیف ایجاد گردیده و صبر و استقامت در انجام آنها موجب تکمیل نفوس و پرورش استعدادهاى عالى انسانى است. گرسنگى، ترس، تلفات مالى و جانى، شدائدى است که در تکوین پدید آورده شده است و بطور قهرى انسان را در بر مى‏‌گیرد.

همه عمر تلخى کشیده است سعدى / که نامش برآمد به شیرین زبانى‏

***

اندر طبیعت است که باید شود ذلیل / هر ملّتى به راحتى و عیش خو کنند

***

مولانا در داستان زندان یوسف، چه زیبا و عالى سروده است:

آمد از آفاق، یارى مهربان /  یوسف صدّیق را شد میهمان‏

کآشنا بودند وقت کودکى  /  بر وساده آشنایى متّکى‏

یاد دادش جور اخوان و حسد  /  گفت آن زنجیر بود و ما اسد

عار نبود شیر را از سلسله /  ما نداریم از قضاى حق گله‏

شیر را بر گردن ار زنجیر بود /  بر همه زنجیرسازان میر بود

گفت چون بودى تو در زندان و چاه / گفت همچون در محاق و کاست ماه‏

در محاق ار ماه تو گردد دو تا  / نى در آخر بدر گردد بر سماء؟

گرچه دردانه به هاون کوفتند /  نور چشم و دل شد و رفع گزند

گندمى را زیر خاک انداختند / پس ز خاکش خوشه‏‌ها برساختند

بار دیگر کوفتندش ز آسیا / قیمتش افزون و نان شد جان فزا

باز نان را زیر دندان کوفتند / گشت عقل و جان و فهم سودمند

باز آن جان چونکه محو عشق گشت / یعجب الزّرّاع آمد بعد کشت‏

در جاى دیگر براى تفهیم این حقیقت، حالت حیوانى را نقل مى‏‌‌کند که هر چه او را چوب مى‌‌‏زنند فربه مى‌‏شود:

هست حیوانى که نامش اسغر است / کو به زخم چوب، زفت و لمتر است‏

تا که چوبش مى‌‏زنى به مى‌‏شود / او ز زخم چوب فربه مى‌‏شود

نفس مؤمن اسغرى آمد یقین / کو به زخم رنج زفت است و سمین‏

زین سبب بر انبیا رنج و شکست / از همه خلق جهان افزونتر است‏

تا ز جانها جانشان شد زفت‌‏تر /  که ندیدند آن بلا قومى دگر

سپس تأثیر بلا را در پاکیزه کردن روح، تشبیه مى‌‏‌کند به داروهایى که هنگام دبّاغى براى پاکیزه کردن پوست بکار مى‏‌رود:

پوست از دارو بلاکش مى‏‌شود / چون ادیم طائفى خوش مى‏‌شود

ورنه تلخ و تیز مالیدى در او /  گنده گشتى ناخوش و ناپاک بو

آدمى را نیز چون آن پوست دان / از رطوبتها شده زشت و گران‏

تلخ و تیز و مالش بسیار ده /  تا شود پاک و لطیف و بافره‏

ور نمى‌‏تانى رضا ده اى عیار /  که خدا رنجت دهد بى‌‏اختیار

که بلاى دوست تطهیر شماست / علم او بالاى تدبیر شماست‏

بلا براى دوستان خدا

به همین جهت است که وقتى خداوند نسبت به بنده‌‏اى از بندگانش لطف مخصوصى دارد او را گرفتار سختی‌ها مى‏‌کند تا رشدش دهد.

در حدیثى از امام باقر (ع) آمده است که: «انّ اللّه عزّ و جلّ لیتعاهد المؤمن بالبلاء کما یتعاهد الرّجل اهله بالهدیّة من الغیبة» «خداوند از بنده مؤمنش تفقّد مى‌‏کند و براى او بلاها را اهداء مى‌‏نماید همانطورى که مرد در سفر براى خانواده خودش هدیه‌‏‌اى مى‌‌‏فرستد.»

در حدیث دیگر از حضرت امام صادق (ع) آمده است: «انّ اللّه اذا احبّ عبدا غتّه بالبلاء غتّا» «خدا زمانى که بنده‌‌‏اى را دوست بدارد او را در دریاى شدائد غوطه‌‏‌ور مى‌‌‏سازد».

یعنى همچون مربّى شنا که شاگرد تازه کار خود را وارد آب مى‏‌کند تا تلاش کند و دست و پا بزند و در نتیجه ورزیده شود و شناگرى را یاد بگیرد؛ خدا هم بندگانى را که‏ دوست مى‌‏‌دارد و مى‌‌‏خواهد به کمال برساند، در بلاها غوطه‌‌‏ور مى‌‏سازد.

انسان اگر یک عمر درباره شنا کتاب بخواند، تا در آب نرود شناگر نمى‌‏شود؛ زمانى شناگرى را مى‌‏آموزد که عملًا در آب قرار گیرد و مبارزه با غرق شدن را تمرین کند و احیاناً خود را با خطر غرق شدن در صورت دیر جنبیدن مواجه ببیند. انسان باید در دنیا شدائد ببیند تا خروج از شدائد را یاد بگیرد، باید سختیها ببیند تا پخته و کامل شود.

از حضرت صادق (ع) روایت شده که: «انّ اشدّ النّاس بلاء الانبیاء، ثمّ الّذین یلونهم، ثمّ الامثل فالامثل» «پر گرفتارى‏‌ترین مردم انبیاء هستند؛ در درجه بعد کسانى که از حیث فضیلت بعد از ایشان قرار دارند، و سپس هر کس که با فضیلت‌‌‏تر است به ترتیب از بالا به پایین.»

6. برخی از مشکلات، ساخته خود انسان است

بسیارى از مردم در محاسبه علل و عوامل حوادث ناگوار و مصائب گاهى گرفتار اشتباه مى‏‌شوند و ظلم‏‌هایى که به دست خود یا انسان‌‌‏هاى ستمگر انجام شده است به حساب بى‌‏عدالتى دستگاه آفرینش مى‏‌گذارند، و بى‏نظمى کار بشر را به حساب بى‌‏نظمى سازمان خلقت.

مثلًا گاهى ایراد مى‌‏کنند «چرا هر چه سنگ است براى پاى لنگ است!؟» چرا زلزله‏‌ها در شهرها خسارت کمى ایجاد مى‌‏کند امّا در روستاها قربانیان زیادى مى‌‏گیرد و گروه کثیرى زیر آوار مى‌‏مانند، این چه‏ عدالتى است؟ اگر بنا هست بلایى قسمت شود چرا یکسان قسمت نمى‏‌شود؟

چرا باید همیشه لبه تیز حوادث دردناک متوجّه مستضعفین باشد؟ چرا در بیمارى‏‌هاى عمومى و همه‏‌گیر بیشتر این گروه قربانى مى‌‏شوند؟

غافل از این‌‏که هیچ کدام از اینها مربوط به دستگاه آفرینش و خلقت و عدالت خداوند نیست، اینها نتیجه ظلم و استعمار و استثمار انسان‌‏ها نسبت به یکدیگر است.

اگر روستانشینان به خاطر سهل انگاری خودشان یا ظلم شهرنشینان در محرومیّت و فقر شدید نباشند و بتوانند خانه‌‌‏هایى محکم و مقاوم مانند آنها بنا کنند، چرا زلزله این همه از آنها قربانى بگیرد و از دیگران بسیار کم؟

امّا هنگامى که خانه‌‏هاى آنها از یک مشت گل یا سنگ و چوب که گاهى حتى در میان آنها کم‌‏ترین گچ و سیمانى به کار نمى‏‌رود و به طور ساده روى هم چیده شده و با یک حرکت شدید باد یا تکان خفیف زمین فرو مى‏‌ریزد، نباید انتظار داشت وضع بهتر از آن باشد، امّا این چه ربطى به کار خدا دارد؟

خداوند به انسان عقل، عنایت کرده تا امور خود را مدیریت کند.

باید این انتقادها را متوجّه وضع ناموزون و سیستم غلط جامعه‌‌ها کرد. باید به بى‏عدالتى‏‌هاى فردی و اجتماعى پایان داد. با محرومیت و فقر مبارزه کرد، و حقوق مستضعفان را به آنها داد، تا چنین پدیده‏‌هایى پیدا نشود.

اگر همه قشرها از تغذیه کافى و بهداشت و درمان لازم بهره‏‌مند باشند در برابر بیمارى‌‏ها همگى پرقدرت و پرمقاومت خواهند بود.

امّا هنگامى که وضع غلط نظام اجتماعى یک جامعه به یکى آنقدر امکانات مى‌‏دهد که حتّى سگ و گربه خانگی‌اش داراى پزشک و درمان و دارو است امّا دیگرى ابتدایى‌‏ترین وسیله بهداشتى را براى پرورش نوزادش ندارد چنین صحنه‏‌هاى ناگوار، فراوان به چشم مى‌‏خورد.

به جاى اینکه در این گونه موارد ایراد بر کار خدا بگیریم باید ایراد بر کار خود بگیریم. باید به ظالم بگوییم ظلم مکن و جلوی ظلمش را بگیریم و باید به مظلوم بگوییم زیر بار ظلم مرو!

و باید کوشش کنیم که همه افراد یک جامعه از حداقل وسایل بهداشتى و درمانى و غذا و مسکن و فرهنگ و آموزش و پرورش بهره‏‌مند باشند. خلاصه این‏که نباید ما گناه خود را به گردن نظام خلقت بیندازیم.

به تعبیر دیگر، خداوند، انسان را آزاد آفریده، چرا که آزادى رمز تکامل و ترقّى ماست ولى این انسان است که از آزادى خود سوءِ استفاده مى‏‌کند، جنگ و کشتار، ظلم و ستم بر دیگران روا مى‏دارد و نتیجه این ظلم و ستم به صورت نابسامانى‏‌هاى‏ اجتماعى خودنمایى مى‌‏کند.

قرآن مجید در یک جمله کوتاه و پر معنى مى‌‏فرماید: «ان اللَّه لا یظلم الناس شیئا ولکن الناس انفسهم یظلمون»؛ «خداوند کم‌‏ترین ظلمى به کسى نمى‏‌کند ولى مردم به خویشتن ظلم و ستم روا مى‌‏دارند». (یونس/44) ( آیت الله مکارم شیرازی، 50 درس اصول عقائد براى جوانان، ص 93)

بسیاری از مشکلات و سختی‌های دنیا بدون ایمان به آخرت، تفسیر صحیحی ندارد 

بسیاری از آنچه درباره فلسفه بلاها، مشکلات و شرور گفتیم با ایمان به آخرت و عالم بعد از مرگ، به شکل صحیحی تفسیر می‌شود و گرنه انسانی که خود را محدود در عالم ماده و دنیا می‌داند و مرگ را نیستی و عدم شدن می‌انگارد بسیاری از مشکلات این دنیا برایش حل نخواهد شد.

قرآن کریم می‌فرماید: «وَ قالُوا ما هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ یَظُنُّون‏» «آنها گفتند: چیزى جز همین زندگى دنیاى ما در کار نیست گروهى از ما مى‏‌میرند و گروهى جاى آنها را مى‏گیرند و جز طبیعت و روزگار ما را هلاک نمى‏کند! آنان به این سخن که مى‏گویند علمى ندارند، بلکه تنها حدس مى‏زنند (و گمانى بى‏پایه دارند).» (جاثیه/24)

و از اینجا معلوم می‌شود که یکی از مهمترین اهداف پیامبران و ادیان الهی، گشودن بینش‌های برتر و خارج کردن زندگی انسانها از بیهودگی‌ است. 

مرگ، براى انسان، نیستى نیست، تحوّل و تطوّر است، غروب از یک نشئه و طلوع در نشئه دیگر است؛ به تعبیر دیگر، مرگ نیستى است ولى نه نیستى مطلق بلکه نیستى نسبى، یعنى نیستى در یک نشئه (دنیا) و هستى در نشئه دیگر (برزخ و آخرت).

انسان مرگ مطلق ندارد. مرگ، از دست دادن یک حالت و بدست آوردن یک حالت دیگر است و مانند هر تحول دیگرى فناء نسبى است. وقتى خاک تبدیل به گیاه مى‌‏شود، مرگ او رخ مى‏‌دهد ولى مرگ مطلق نیست؛ خاک، شکل سابق و خواصّ پیشین خود را از دست داده و دیگر آن تجلّى و ظهورى را که در صورت جمادى داشت ندارد؛ ولى اگر از یک حالت و وضع مرده است، در وضع و حالت دیگرى زندگى یافته است.

استاد علامه حسن زاده آملی نقل می‌کردند: «خداوند درجات علامه طباطبایی را متعالی بفرماید که لفظ «ابد» را بسیار بر زبان می‌‌آورد و در مجالس خویش چه بسا این جمله کوتاه و سنگین و وزین را به ما القا می‌فرمود که: «ما ابد در پیش داریم. هستیم که هستیم»، «انما تنتقلون من دار الی دار» انسان از بین رفتنی نیست، باقی و برقرار است، منتها به یک معنی لباس عوض می‌کند و به یک معنی، جا عوض می‌کند.

این کلام مانند قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که فرمود: «مَا خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ وَ إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ» ؛ برای نابودی خلق نشدید، بلکه برای باقی ماندن خلق شدید و فقط از خانه‌ای به خانه دیگر منتقل می‌شوید.

مولوی می‌گوید:

از جمادی مُردم و نامی شدم /  وز نما مردم ز حیوان سر زدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

بار دیگر من بمیرم از بشر / پس بر آرم از ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پرّان شوم / آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم، چون ارغنون /  گویدم کانّا الیه راجعون

دنیا، رحم آخرت است

انتقال از این جهان به جهان دیگر، به تولّد طفل از رحم مادر بى‌‏شباهت نیست.

این تشبیه، از جهتى نارسا و از جهتى دیگر رساست. از این جهت نارساست که تفاوت دنیا و آخرت، عمیق‏‌تر و جوهرى‏‌تر از تفاوت عالم رحم و بیرون رحم است.

ولى این تشبیه از جهتى دیگر رساست، از این جهت که اختلاف شرایط را نشان مى‌‏دهد. طفل در رحم مادر به وسیله جفت و از راه ناف، تغذیه مى‌‏کند؛ ولى وقتى پا به این جهان گذاشت، آن راه مسدود مى‌‏شود و از طریق دهان و لوله هاضمه، تغذیه مى‌‏کند. در رحم، ششها ساخته مى‌‏شود اما بکار نمى‌‏افتد و زمانى که طفل به خارج رحم منتقل شود، ششها مورد استفاده او قرار مى‏‌گیرد.

شگفت آور است که جنین تا در رحم است، استفاده‌‏اى از مجراى تنفس و ریه‏‌ها نمى‏‌کند، و اگر فرضاً در آن وقت این دستگاه لحظه‌‏اى بکار افتد، منجر به مرگ او مى‏‌شود؛ این وضع تا آخرین لحظه‏‌اى که در رحم است ادامه دارد، ولى همینکه پا به بیرون رحم گذاشت ناگهان دستگاه تنفس بکار مى‌‏افتد و از این ساعت اگر لحظه‏‌اى این دستگاه تعطیل شود خطر مرگ است.

اینچنین، نظام حیات قبل از تولّد با نظام حیات بعد از تولّد تغییر مى‏‌کند؛ کودک قبل از تولّد در یک نظام حیاتى، و بعد از تولّد در نظام حیاتى دیگر زیست مى‏کند.

اساسا جهاز تنفس با اینکه در مدت توقف در رحم ساخته مى‌‌‏شود، براى آن زندگى یعنى براى مدت توقف در رحم نیست، یک پیش‏‌بینى و آمادگى قبلى است براى دوره بعد از رحم. جهاز باصره و سامعه و ذائقه و شامّه نیز با آن همه وسعت و پیچیدگى، هیچکدام براى آن زندگى نیست، براى زندگى در مرحله بعد است.

دنیا نسبت به جهان دیگر مانند رحمى است که در آن اندامها و جهازهاى روانى انسان ساخته مى‏شود و او را براى زندگى دیگر آماده مى‌‏سازد.

استعدادهاى روانى انسان، بساطت و تجرّد، تقسیم ناپذیرى و ثبات نسبى «من» انسان، آرزوهاى بى‌‏‌پایان، اندیشه‌‌‏هاى وسیع و نامتناهى او، ساز و برگهایى است که متناسب با یک زندگى وسیع‌‌‏تر و طویل و عریض‏‌‌تر و بلکه جاودانى و ابدى است.

مرگ اگر مرد است گو پیش من آی  /  تا در آغوشش بگیرم تنگ، تنگ

من از او جانی ستانم جاودان / او ز من دلقی ستاند رنگ، رنگ

قرآن کریم مى‏فرماید: «افحسبتم انّما خلقناکم عبثا و انّکم الینا لا ترجعون» «آیا گمان بردید که ما شما را (با اینهمه تجهیزات و ساز و برگ‏‌ها) عبث آفریدیم و غایت و هدفى متناسب با این خلقت و این ساز و برگ‏‌ها درکار نیست و شما به سوى ما بازگردانده نمى‌‏شوید؟»

اگر انسان با اینهمه تجهیزات و ساز و برگ‏ها بازگشتى به سوى خدا، به سوى جهانى که میدان وسیع و مناسبى است براى این موجود مجهّز، نداشته باشد درست مثل این است که پس از عالم رحم، عالم دنیایى نباشد و تمام جنین‌ها پس از پایان دوره رحم فانى گردند؛ اینهمه جهازات باصره و سامعه و شامّه و مغز و اعصاب و ریه و معده که به کار رحم نمى‌‏خورد و براى زندگى گیاهى رحم زائد است لغو و عبث آفریده شود و بدون استفاده از آنها رهسپار عدم گردد.

آرى، مرگ، پایان بخشى از زندگى انسان و آغاز مرحله‌‏‌اى نوین از زندگى او است.

مرگ، نسبت به دنیا مرگ است و نسبت به جهان پس از دنیا تولّد است؛ همچنانکه تولّد یک نوزاد نیز نسبت به دنیا تولّد، و نسبت به زندگى پیشین او مرگ است.

آن که مردن پیش چشمش تهلکه است / امـــــر لاتلقـوا بگیــــرد او به دست

و آن که مــــردن پیش او شد فتح باب / ســــارعو آید مر او را در خــطاب

مذمت دنیا و واکنش امیرالمومنین (ع)

در نهج البلاغه، بخش کلمات قصار، آمده است که شخصى خدمت امیر المؤمنین على (ع) آمد و زبان به ذمّ دنیا گشود که دنیا چنین است و دنیا چنان، دنیا انسان را فریب مى‌‏دهد، دنیا انسان را فاسد مى‏‌کند، دنیا دغلباز و جنایتکار است، و از این قبیل سخنان.

این مرد شنیده بود که بزرگان، دنیا را مذمّت مى‏‌‌کنند، خیال کرده بود مقصود از مذمّت دنیا مذمّت واقعیّت این جهان است، مقصود این است که جهان فى حدّ ذاته بد است، نمى‌‏دانست که آنچه بد است دنیاپرستى است، آنچه بد است دید کوتاه و خواست محدود است که با انسان و سعادت انسان ناسازگار است.

چیست دنیا از خدا غافل بُدن / نه قماش و نقره و میزان و زن

مال را کز بهر دین باشی حمول / نعم مال صالح خواندش رسول

آب در کشتی هلاک کشتی است / آب اندر زیر کشتی پشتی است

امام على (ع) به او فرمود: تو فریب دنیا مى‌‏‌خورى، دنیا تو را فریب نمى‌‏دهد، تو بر دنیا جنایت وارد آورده‏‌اى، دنیا بر تو جنایت نکرده است ... تا آنجا که فرمود: دنیا با کسى که با صداقت رفتار کند صدیق است و براى کسى که آن را درک کند مایه عافیت است؛ دنیا معبد دوستان خدا، مصلّاى فرشتگان خدا، فرودگاه وحى خدا، تجارتخانه اولیاء خداست ...

شیخ عارف، فریدالدین عطّار این داستان را به نظم آورده مى‏‌گوید:

آن یکى در پیش شیر دادگر /  ذمّ دنیا کرد بسیارى مگر

حیدرش گفتا که دنیا نیست بد /  بد تویى، زیرا که دورى از خرد

هست دنیا بر مثال کشتزار /  هم شب و هم روز باید کشت و کار

زانکه عزّ و دولت دین سر به سر /  جمله از دنیا توان برد اى پسر

تخم امروزینه فردا بر دهد / ور نکارى «اى دریغا» بر دهد

گر ز دنیا بر نخواهى برد تو /  زندگى نادیده خواهى مرد تو

دائماً در غصّه خواهى ماند باز /  کار، سخت و مرد، سست و ره دراز

 

نویسنده: حجت‌الاسلام وحید واحدجوان، مدرس دانشگاه تهران

[ ٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ فریدون رزاقی ]

ابلیس (شیطان معروف) کیست؟

ابلیس - همان شیطان معروف - از آفریدگان خداوند و از جنیان است و مدت‌‏هاى طولانى خداوند را عبادت کرده بود ولی با نافرمانى از خداوند، از درگاه حق رانده شد.

قرآن کریم می‌فرماید: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرین؛ و (یاد کن) هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده و خضوع کنید! همگى سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد، و تکبر ورزید، (و به خاطر نافرمانى و تکبرش) از کافران شد. (بقره/34)

شیطان یعنی چه؟

این کلمه به صورت مفرد، هفتاد بار و به صورت جمع (شیاطین) هیجده بار در قرآن کریم آمده است.

به عقیده طبرسى، راغب، ابن اثیر و دیگران، نون شیطان اصل کلمه است و ماده آن از «شطن یشطن» است به معناى دور شدن. پس شیطان به معناى دور شده از خیر است. سپس به معناى هر متمرّد، طاغى و فریبکار گرفته‌‏‌اند اعمّ از آنکه از جنّ باشد یا انس یا جنبندگان.

سؤال از فلسفه وجودی شیطان

با توجه به دو مطلب بالا، اگر گفته شود که خداوند چرا به ابلیس یا هر شیطانی (انسان یا جنی که شیطان شده) وجود داد؟ و چرا آنها را خلق کرد؟ یعنی سؤال از وجود ابلیس و هر جن و انسی باشد؟ پاسخش این است که هر انسان و جنی از ابتدا شیطان (به معنای متمرد و طغیانگر و فریبکار) آفریده نشد.

آفریده‌ها در ابتدا پاک هستند و هر انسان و جنی مخلوق خداست و خداوند آنها را نیکو آفریده است. حتی ابلیس در اطاعت از پروردگار، معروف شده و از مقربین درگاه ربوبى بود اما در مقابل دستور الهی که سجده در مقابل انسان بود، لغزید و از درگاه الهى رانده شد. شیطان در برابر آن همه عبادت، از خداوند تقاضاى زنده ماندن تا روز قیامت را نمود و خداوند او را تا روز معینی مهلت داد.

آیات قرآن کریم می‌فرماید: «قَالَ فَاخْرُجْ مِنهْا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ - وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلىَ‏ یَوْمِ الدِّینِ - قَالَ رَبّ‏ِ فَأَنظِرْنىِ إِلىَ‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ - قَالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ - إِلىَ‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» فرمود: از صف آنها [فرشتگان‏] بیرون رو، که رانده‌‌ ‏شده‌‏اى (از درگاه ما!) و لعنت (و دورى از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود! گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زنده بگذار!) فرمود: تو از مهلت یافتگانى! تا روز وقت معیّنى. (حجر/ 34 تا 38)

انسان‌ها و جنیان (ابلیس هم که از جن‌ها بود) آفریده نشده‌‌اند تا خلایق را بفریبند. آنها برای هدف مطلوبی آفریده شده‌‌اند و خلقتشان خیر است اما برخی از انسان‌ها و جن‌ها با سوء اختیار خود، شیطان می‌شوند، یعنی فریب نفس خود را می‌‌خوردند و با اختیاری که دارند از آن، سوء استفاده می‌کنند، دیگران را می‌‌فریبند و تلاش می‌کنند آنها را همانند خود گمراه سازند.

به عبارت دیگر، چون انسان‌ها و جنیان، دارای اختیارند و ذاتاً مختارند، لازمه اختیار این است که راه درست یا غلط را انتخاب کنند. کسی که راه غلط را انتخاب می‌کند و دیگران را هم به راه غلط دعوت می‌کند شیطان است.

قرآن کریم می‌فرماید: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبّ‏ِ النَّاسِ - مَلِکِ النَّاسِ - إِلَهِ النَّاسِ - مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الخْنَّاسِ - الَّذِى یُوَسْوِسُ فىِ صُدُورِ النَّاسِ - مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ»

بگو: پناه مى‌‏برم به پروردگار مردم، به مالک و حاکم مردم، به (خدا و) معبود مردم، از شرّ وسوسه‏‌گر پنهانکار، که در درون سینه انسانها وسوسه مى‌‏کند، خواه از جنّ باشد یا از انسان! (سوره ناس)

سؤال از فلسفه فریب‌کاری شیطان

اما اگر گفته شود که چرا خداوند به ابلیس مهلت داد؟ چرا شیاطین در زندگی انسانها هستند و آنها را به راه نادرست تشویق می‌کنند؟ و چرا خداوند جلوی فریب‌کاری آنها را نمی‌گیرد؟

در پاسخ می‌توان گفت: فلسفه شیطان (چه ابلیس، چه هر شیطانی از جن و انس) براى انسان، همانند وجود قواها، غرایز و نفس اماره در درون انسان است که انسان‌‌‏ها را به سوى طبیعت و دور شدن از کمال حقیقی و زیبایی واقعی امر مى‌‏‌کنند.

علت این امر، اختیاری بودن رشد انسان و جن است. اگر انسان، غرایز دنیوی و طبیعی نداشت و مانند ملائک بدون اختیار بود، شیطان و قوای درونی اثری در او نمی‌داشت اما انسان و جن، صاحب اختیارند و باید با اختیار خود به سوی کمال حقیقی بروند و اختیار داشتن، مستلزم این مسائل خواهد بود (دقت کنید)

از طرف دیگر، گرایش به سوى کمال، نیکى، خرد و رسولان و پیامبران الهى، در مقابل آنها قرار مى‌‏گیرد تا انسان‏ها را به کمال و خوشبختى سوق دهد و تنها در صورت وجود هر دو نیرو در انسان است که وى مى‏‌‌تواند با اختیار خود، یکى از دو راه را انتخاب کند تا به سعادت یا شقاوت برسد.

بنابراین اگر نفس اماره، نیروهاى سرکش و شیطان‏‌‌ها نبودند، انسان نمى‌‌‏توانست در معرض آزمون الهى قرار گیرد و با نفى و طرد و مبارزه با آنها، موجب شکوفا شدن استعدادهاى عالى انسانى و سیر در مسیر کمال و خوشبختى و سعادت ابدى شود.

به قول علامه سید محمدحسین طباطبایى اگر شیطانى نبود، نظام عالم انسانى هم نبود، و وجود شیطانى که انسان را به شر و معصیت دعوت کند، از ارکان نظام عالم بشریت است، و نسبت به صراط مستقیم، او به منزله کناره و لبه جاده است و معلوم است که تا دو طرفى براى جاده نباشد، متن جاده هم فرض نمى‏‌شود.

فواید شیطان و نفس اماره در انسان

برخى، «وجود شیطان» را عاملى براى انگیزه بیشتر انسان در پناه بردن به خدا مى‌‏دانند و این پناه‏جویى، انسان را در مسیر تکاملى قرار مى‏‌دهد و تأکیدهاى قرآن در این رابطه، فراوان است.

شیطان و قوای طبیعی و نفس اماره انسان، از جهاتی باعث رشد و شکوفایی انسان می‌‌‌شود. به تجریه و تحقیق ثابت شده است که فلزات براى آن که از ناخالصى و زوائد پاک شوند، باید در کوره‌‌‏هاى داغ قرار گیرند تا پس از آن به شکل فلزى با ارزش درآیند.

انسان نیز براى خالص شدن، نیازمند برخی سختی‌‌ها، مخالفت‌‌ها و مدیریت‌های درونی است تا جوهره اصلى‌‌اش نمایان شود که در نتیجه وارد مرحله استحقاق و محبت الهى شود و لایق دیدار پروردگارش شود.

دنیا میدان آزمایش است و انسان، هدف این آزمایش، پس شیطانی لازم است تا انسان بتواند در مصاف با او و در مخالفت با او استعدادهاى خارق‏العاده خود را شکوفا کند.

بنابراین ماهیت وجود انسان، دارای اختیار و انتخاب است و چون مسئله انتخاب به میان می‌‌آید، باید دو طرف نیک و بد فرض شود تا انتخاب و اختیار معنا داشته باشد.

پس خداوند چون انسان را موجود دارای اختیار آفرید، نمی‌‌توان گفت چرا راههای گناه (و از جمله وجود شیطان‌‌ها) بسته نشد. (دقت کنید)

شیطان تنها وسوسه می‌کند اما امکان اجبار ندارد

نکته دیگر اینکه شیطان (چه شیطان جنی و چه شیطان انسی) با انواع حیله‏‌‌ها و القاها و زینت دادن‏‌ به زمینه گناه، انسان را به انجام آن ترغیب می‌‌کند، اما قادر نیست به زور و اجبار، انسان را به سوی بدی‌‌ها بکشاند بلکه انسان با اختیار خود، راه نادرست را انتخاب می‌‌کند.

به تعبیر فلسفی، شیطان، علّت تامه گناه نیست، شیطان با ترفندهای خود به قوای درونی انسان کمک می‌‌کند و حتی اگر شیطانی نباشد انسان به وسیله همان قوای درونی مانند غرایز و نفس اماره که در وجودش هست (و لازمه طبیعت و اختیار داشتن انسان است) به سوی بدی‌ها کشیده می‌شود.

حضرت یوسف به خداوند عرض می‌کند: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیم‏» من هرگز خودم را تبرئه نمى‌‏کنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدی‌ها امر مى‌‏کند مگر آنچه را پروردگارم رحم کند! پروردگارم آمرزنده و مهربان است. (یوسف/53)

قلمرو قدرت شیطان در حد وسوسه است. شیطان در صورت پذیرش و اقبال انسان، در او نفوذ می‌کند. البته نفوذ در اندیشه، نه تن و بدن او و این نفوذ منحصر به وسوسه کردن (القای یک فکر و اندیشه و خاطر غلط به انسان) و نیکو جلوه دادن یک امر باطل است. بنابراین زمانی شیطان بر انسان تسلط می‌یابد که خود انسان، خواهان دوستی با او باشد و سیطره او را بپذیرا شود.

قرآن کریم چه زیبا سخن شیطان به انسان‌ها در قیامت را توضیح می‌دهد و می‌فرماید: «وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»

و شیطان، هنگامى که کار تمام مى‌‏شود، مى‏‌گوید: «خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم، و تخلّف کردم! من بر شما تسلّطى نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنا بر این، مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم، و نه شما فریادرس من! من نسبت به شرک شما درباره خود، که از قبل داشتید، (و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم!» مسلّماً ستمکاران عذاب دردناکى دارند! (ابراهیم/22) 

در مقابل شیاطین و نفس اماره، عقل و فطرت و ملائک قرار دارند

از سوی دیگر در مقابل شیطان و نفس اماره، ملائک، عقل، فطرت، پیامبران و امامان الهی، علمای صالح و نیکوکار قرار دارند که انسان‌ را به سوی نیکی و کمال حقیقی دعوت می‌کنند و انسان در سایه همین کشمکش‌ها باید راه صحیح انتخاب کند.

به قول مولانا:

از جهان دو بانگ می‌‌آید به ضد / تا کدامین را تو باشی مستعد

آن یکی بانگش نشور اتقیا / وان یکی بانگش فریب اشقیا

خلاصه کلام

1. خداوند هیچ انسان و جنی را شیطان (متمرد، ظغیانگر و فریبکار) نیافرید. انسان یا جن از آزادى خود سوء استفاده می‌کند و بناى طغیان و سرکشى می‌گذارد و دیگران را هم سعی می‌کند گمراه کند.

2. از نظر سازمان آفرینش، وجود شیطان براى افراد با ایمان و آنهایی که مى‌خواهند راه حق را بپویند زیان بخش نیست، بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنها است، چه این که پیشرفت، ترقى و تکامل، همواره در میان تضادها صورت مى‌گیرد.

به عبارت روشن‌تر: انسان تا در برابر دشمن نیرومندى قرار نگیرد هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمى‌‌کند و بکار نمى‌‌اندازد، همین وجود دشمن نیرومند سبب تحرک و جنبش هر چه بیشتر انسان و در نتیجه ترقى و تکامل او مى‌شود.

 

نویسنده: حجت‌الاسلام وحید واحدجوان، مدرس دانشگاه تهران

[ ٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ فریدون رزاقی ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

با سلام و خسته نباشید خدمت همکاران محترم،این وبلاگ جهت ارتباط و تعامل با دبیران محترم معارف شهرستان داراب استان فارس ایجاد شده است.لطفا با نظرات سازنده ی خویش مارا یاری فرمایید.با تشکر گروه آموزشی معارف داراب -رزاقی maarefdarab@yahoo.com
صفحات اختصاصی
امکانات وب
قرآن آنلاین
http://s1.picofile.com/shiat/giv.gif

بک لينک